|
دوباره متولد شده ام .... پس هستم !
|

بادی که از شهر می وزد
ایوان خانه ام را زیر و رو می کند
ته سیگار های اندوه
شکلات های سرگیجه
لباسهای روی بند
بی قرارند
خالی از حجم هایی گنگ
تکرارکنندگان شعری کهن
در سماعی ازلی
آسمان ابری است
آسمان ابری است
و دستهای ناگهان باد
شال زرد تو را
با خود می برد
به حجم شلوغ شهر
از سین آخرین ستاره این شب که بگذری
تا سیاهی آن اقیانوس که بر بالشت پخش کرده ای
ترانه خوان باد و باران
از پس تمام دیو های تخیل بی بی جان بر می آیم
تو هم خوب می دانی
زیر سایه خنک بید
یا پس پشت دیوار فرو ریخته نوک تپه
همیشه آوازی برای خواندن هست
همیشه ستاره ای برای چیدن...
اصلا به ما چه که مردم این شهر
ستاره را جای چراغ
شب ها از سقف اتاق به دار می زنند؟
هر که نداند
من و تو که می دانیم
نسیمی که پای تپه شاخه احساس مرا می فشرد
فرستاده طوفان بالای کوه است
من و تو ازاین راز خبر داریم
که هر چه نباید
که هر چه نباید و نشد
هر که نداند
من و تو که خوب میدانیم ....